در کجای سمت نیامده مانده ای
در غنچه ها که می شکفم
تو را نمی بینم
بر خاکستر فروتنی که خم می شوم
تپشهای ققنوس یاد تو را نمی شنوم
حتی وقتی اهالی محل
تن در طراوت باغستان نامت می شویند
لحظه به لحظه از رویای با تو بودن
دور می شوم
ای که در ته صدایت
زیر و بم فلسفه بافی عاشقانه می جوشد
با من بگو : کی شب بی پروا
با سمت تو
به سوی من باز می گردد