وقتی رسیدی و به کلبه دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجید روزی تو را در خلوتم بپذیرم
بیگانه ای بودی هم قفس شده با من..................
برای خود عالمی داشتی دورتر از ستاره های دوردست در سرزمینی که به روح من
راهی نداشت.......
و ناگهان تو را در روح خود احساس کردم.........در هر کلامت صدای لغزیدن بهار
روی تن یخ زده ی دشت زمستانی من شنیده می شد............
تو بهارم شدی و بهار با بودن تو جان گرفت.......تابستان با بودن تو هست شد.............
پاییز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت و زمستان نجابت کوههای پر برفش را.........
"تو برایم فرشته عشق شدی و هستی تا ابد"