در کجای سمت نیامده مانده ای
در غنچه ها که می شکفم
تو را نمی بینم
بر خاکستر فروتنی که خم می شوم
تپشهای ققنوس یاد تو را
نمی شوم
حتی وقتی اهالی محل
تن در طراوت باغستان نامت می شویند
لحظه به لحظه از رویای با تو بودن
دور می شوم
ای که در ته صدایت
زیر و بم فلسفه بافی عاشقانه
می جوشد
با من بگو کی شب بی پروا
با سمت تو
به سوی من باز می گردد
پ.ن:۶ سال گذشت و من امروزدر سالمرگ تو نشسته ام کنار سنگ مزارت و برایت می نویسم...
میدانم رو ح چشمانت شاهدم است...