از کوچه ی تنهایی خویش می گذشتم .تنها و بی پناه در این کوچه سرگردان بودم تا به بن بست یاس
و نا امیدی رسیدم..........
دست به دیوار شکسته دل خویش نهاده بر مزار آرزوهایی که مرده بودند گریستم........
در آن حال صدایی کسی را شنیدم که می گفت:
" مقاوم باش و چون کوه استوار بمان" به او گفتم " نمی توانم ....نمی توانم. اشکهایم سرازیر شد..
صدایش را شنیدم که باز می گفت : در این کوچه به دنبال چه می گردی؟
به او گفتم نمی دانم و او گفت: اما من می دانم به دنبال چه آمده ای!!به دنبال غرور خرد شده ات.....
به دنبال دل شکسته ات و به دنبال احساس پاک گم شده ات...
و من مبهوت به اطراف نگریستم ...به او گفتم:
تو کیستی؟ چگونه از حال من با خبری ؟...ترسی مرموز سراسر وجودم را فرا گرفته بود....
وجود کسی را حس می کردم ولی او را نمی دیدم..تنها صدایی که به گوش می رسید...
تک ضربه های ساعت کهنه دیواری بود که گذر عمر را نشان می داد ....
لحظه ای سپری شد و باز صدای آن موجود ناشناخته را شنیدم که می گفت:
"مرا نمی شناسی؟ چون مدت هاست از من غافل ماندی منی که همیشه همراهت هستم
منی که از جان به تو نزدیک ترم و تو وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند به سراغم می آیی"
احساس غریبی داشتم .....حس می کردم گم شده ام را یافته ..گم شده ای که سالهاست از او دور
افتاده ام و امشب در تنهایی خویش و در اعماق دل خویش او را یافته بودم و این شعر را زمزمه می کردم
به سراغ من اگر می آئید
پشت هیچستانم
هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو می خواد
میگم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیـــــــــــاد
پنجره های امید را باز کن و اشتیاق باران را برای فرود بنگر....!
بنگر! که چگونه گونه های پنجره را خیس می کند!
بنگر که چگونه لحظات ناب عشق را برایمان به ارمغان می آورد........
بارانی که در سکوتش عظمت آسمان نهفته است و گلایه ها دارد از تنهایی قطرهایش!
تو شعر بلند زندگیم هستی تو دریای مواج حقیقت را می شناسی و با موجها همسفر بوده ای...
تو بارانی و سالها با رنگین کمان در آسمان زندگی می کردی........
این افسانه نیست این واقعیت است دستهای تو می تواند همه ی بیابانهای خشک
را به باغهای پرگل تبدیل کند.............
" دستهای تو باران آور است"
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد تو خط بر آب مـــــــــــــــی زدم
ابروی یار در نظر و خرقه ســـــوخـــــــته جامی به یاد گوشه محراب مــــــــــــــی زدم
چشم به روی ساقی و گوشمم به قول چنگ فالی به چشم و گوش در این باب می زدم
وقتی خورشید لبخند زنان پشت کوههای یخی پنهان می شود
دلم می خواهد تو در کنارم باشی
وقتی تک درخت غریب تن خزان زده اش را به دست باد یغماگر می سپارد تا بالرزشی و وزشی بدن
لختش را با دیدگانی حسرت بار بنگرد
دلم می خواهد تو در کنارم باشی
وقتی باد صبا پرواز کنان از روی شبنم گلها سرُ می خورد
و در گوش شقایق وحشی یک عشق پنهان رافریاد می زند
و شقایق با ترنم باد می خندد دلم می خواهد تو در کنارم باشی
وقتی سکوت دریا با چرخش موجی عظیم در اقیانوس گم می شود
و دریا کف بر لب خود را به ساحل می کوبد
تا به او بگوید چقدر " دوستش دارد" دلم می خواهد تو در کنارم باشی
وقتی مرغ عشق خانگی سر در گوش یارش می گذارد
تا شرح دلدادگی خود را نجوا کند
دلم می خواهد تو در کنارم باشی
ولی افسوس که در این ظلمت شب
آنچه که بین من و تو یک رشته پیوند بافته است
تا قصه عشقمان را جادوانه کند فقط حصار کلماتی که ما را به هم کلید کرده
آن وقت می شنوی که قلبم با هر جرسی فریاد می زند:
با من بیا............................
و از جاده های عشق و مهربانی ترانه را سر می دهد.........