چه خالی ست سفره هفت سین امسال.... چه تهی ست قرآنی که لای آن عیدیهای ما بود...
چه خالی ست جای دستان گرمی که با بانگ شادی سال نو بوسه بارانش می کردیم..............
و عیدی می گرفتیم...... چه بی کلام است حافظی که هر سال با طنین تو نوید روزهای شاد را میداد..
بی تو اینجا پاییز است...سوز سرمایش تنم را می لرزاند چرا که زمهریر وداع گرمای وجودت را از من ربود
اینجا پرستوها پرواز نمی کنند و تو نظاره گر همه ی شکستن ها و بی پناهی ها اشک از گونه هایم
پاک می کنی و مرا دلتنگ در آغوشت می فشاری با طبقی از نور که از آسمان برایم تحفه آوردی....
صمیمی تر از عیدی ها...........و من در آن سوی حسرتها خیره در چشمان تو..
قاب عکسی که پشت لحظه ی خنده ی دیروز توست.... غافل از نگرانی نبودن فردایت.........
به دنبال تو می گردم ....مادر..... مادر.....
یکسال گذشت....یکسالی که برای شهرزاد قصه ما پر بود از تلخی و شیرینی زندگی......
و شاید تلخی ها خودش را بیشتر به رخ شهرزاد قصه ما کشید...............
در این یکسالی که گذشت شهرزاد قصه ما خوشحاله دوستانی که گرچه هیچوقت
ندیده شان...اما همیشه همراه و همدلش بودند..............
دوستانی چون.........سرگردان عزیز......آقا فرشید آوید گرامی....هستی نازنین................
ستایش گلم..... یه مسافر دوست داشتنی..... آقا سید بزگوار....... آقا بهزاد که حسابی مشوقم
است..... و دوست عزیزی که از آن طرف آبها برایم به نام ... کامنت می گذارد.....
یک تشکر ویژه هم دارم از داداش محمدم که در طی مدتی که وبلاگم حک شد همواره در ساخت وبلاگم
بسیار بهم کمک کرد و راهنما و مشوقم بود............
"دوستان خوبم سال نو را به شما و خانواده ی گرامی تان تبریک میگم...سلامتی و موفقیت همه ی
شما را از خداوند مهربان خواستارم....."
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
"و اما آخرین پست در آخرین دقایق پایان سال"
می ترسم باران تمام شود و من و تو آغاز نشویم......
می ترسم بهار بدون شقایق و اقاقی بیاید..
می ترسم شعرهایم نیمه تمام بماند و یادم برود دفتر شعرم را از زیر باران بردارم.....
می ترسم شکوفه های گیلاس غافلگیرم کنند و نسیم ملایمی که از سمت شمال می وزد
مرا از یاد تو غافل کند............
نمی خواهم بی تو عطر شب بوها را ببویم.........
نمی خواهم بی تو هوای بهاری را به ریه هایم بفرستم............
نمی خواهم بی تو شاعر شعرهای تو باشم..........
اگر به من اجازه داده شود که یکبار دیگر به دنیا بیایم و زندگی دوباره را تجربه کنم پرستوی مهاجری
خواهم شد که هر صبح همراه تازه ترین نورها به اتاق تو سرک بکشم......
ای آنکه برای بیداری از بانگ جرسهای گوناگون بی نیازی........
چشمهایت را باز بگذار تا مهتاب برای روشن شدن منت آفتاب را نکشد..........
می ترسم باران تمام شود و هیچ اتفاقی نیفتد و هیچ کس قلب مرا برای تو معنا نکند....
می ترسم باران تمام شود و نقاشان قد کشیدن صنوبرهاعبور قایقهاو صدای چهچه بلبلان را نبینند
می ترسم باران تمام شود و حرف من نیمه تمام بماند و کلمه هایم یخ بزنند و هرگز نتوانم به تو
بگویم"دوستت دارم"
تقدیم با عشق برای او که دوستش دارم
قلب مرا میان غمت جا گذاشتی تو در حریم خلوت من پا گذاشتی
رفتی و در سکوت تماشا نموده ام تنهایی مرا تو چه تنها گذاشتی
رفتی و سهم عشق برای دل تو بود سهمی برای این دلم آیا گذاشتی؟
یک بغض کال یک سبد ازدرد بی کسی سهم من غریب که اینجا گذاشتی
گفتی بهار می رسد اما دروغ بود در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی
مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت من را میان غصه چو لیلا گذاشتی
گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای آن را تمام گردن حوا گذاشتی
یک قطره اشک سهم من از روزگار شد در لحظه ای که پا به این دنیا گذاشتی
گفتم از آتش عشقت چه کنم؟گفت بسوز گفتم از این سرفتگی چه کنم؟گفت بساز