برای او که بی ریا دوستش دارم......................
روبروی آینه می ایستم و خود را درون آینه می نگرم و به یاد کودکی ام می افتم یاد روزگاری که با گلهای
باغچه حرف می زدم یاد لالایی های مادرم و اینکه چه عاشقانه سرم را به زانوانش می نهادم و در عمق
چشمانش محبت واقعی را نظاره می کردم..................
کاش هنوز هم کودک بودم...................
روزها می گذرد و من در پس خاطره ها می مانم تنها آلبوم عکس کودکی برایم می ماند چه ساده بود
لحظه های پاک و بی آلایش کودکی که در پس پرده ابهام روزگار می رود تا فراموش شود.....
دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده.......
برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سر بر بالش
خیال می گذاشتم لحظه ای بعد بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمان بی گناهم می کردم
و تا صبح رویا های آبی و سپید می دیدم............دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده....
برای خواندن شعر ها و کتابهای داستان یکی بود ...........یکی نبود...
دلم تنگ شده برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر و نوازشهای گرم مادر................
دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبرهای خوب می آورد....دلم برای حس و حال ناب کودکی
و آرزوهای بی ریایش تنگ شده................
و من حالا غرق در تفکراتم که چه زود بزرگ شدم............... هیچگاه خیال بزرگ شدن نداشتم...
اما حالا با دلی شکسته..........با دلی که لبریز است از خاطرات دور مادر....
و خاطراتی که از عشقم به یادگار دارم........
احساسی که دست نخورده باقی مانده بود..... چه زود وارد دنیای بزرگسالی شدم.....چه زود.....
با خودم این شعر رودکی را زمزمه میکنم...........
"زمانه پندی آزاد وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت غم مخور زینهار
بسا کسی به روز نیک تو آرزومند است"