می نویسم برای تو برای تویی که دوستت دارم ...می نویسم برای تو و چشمانت
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته............
آن روزها گذشتند روزهای پیاپی شور و زندگی روزهایی که بوی امید می داد..............
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند.........
آنجا که به ابرها دست می کشیدم و با تلالو خورشید زندگی می کردم...........
و ثانیه هایی که در یایی نیلوفر قلبم قد می کشید و می پیچید و به بغض ابرها می رسید.........
اما......... حالا من مانده ام و دلتنگی ..من مانده ام و دنیایی حرف نگفته........
ای غربت من مانده ام با دنیایی حرف نگفته..ای غربت چشمهای بارانی ام را بخاطر بسپار!!!
حالامن هستم و خستگی و رکود لحظه های کبود خاطره!!! .............
انگار گم شده ام..........در هجوم سکوتی تلخ.....انگار از ذهن زمان پاک شده ام.........
ودر سیاهی سمج روزهای بی پایان گم.....کاش می توانستم از دیار غریب دلتنگی هجرت کنم....
کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با تو بودن پرواز کنم و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم..
اما لحظه ها می روند بی آنکه ما بخواهیم.....زندگی عوض نمی شود.....
روی لحظه ها پا می گذارد و می گذارد و می گذارد و می رود............
حالا من مانده ام و یک دنیا حرف نگفته من مانده ام دلتنگی.......
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان به غم نشسته تو
جاده های سر بلند آفتاب را نظاره کن....چه زیباست واژه رستگاری اگر در حضور تو در یک شاخه بروید!
یک برگ جوانه زند و یک گل بشکفد در آستانه صداقت.........
ای حرمت سبز خانگی.....بنگر بر بازوان فرسوده ام .....بنگر بر چشمان بی تابم....دمی نظاره کن!!
آری!!! من همان سایه محو روزگارم که بر آفتاب نشسته ام و رشته های طلا می بافم تا سر پوشی
باشد برای سبز برگ زندگی!!!
بنگر!!! آرام می نگرم بر طلایه های ناز باغ..........
بیا و وحدت دستانم را پاسخگو باش..می توانیم در نهایت سبز ترین واژه را از آن خود سازیم.........
نه .....نه....بر من نیاویز!خود باش و استقامت خود را بستای .........
با من بمان اما یگانگی را از یاد نبر.بر خواسته هایم کمی تاب آور آنچنان که من بر خواسته هایت ارج
می نهم.......و اگر خواستی می توانی به دشت های دور و آبی های بی کران سفر کنی....
اما مرا و عشق مرا از یاد نبر....در چارچوب گل پوش دور دست امید منتظر چشمانت هستم....
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو
تقدیم به او که دوستش دارم
به نرمی یک پریزادبه خوش عطری یک نسیم و به آرامی گام های معلق لک لک در دل
بی قرار من آشیانه ساختی و زردی رخسارم را با مهربانی هایت گلگون ساختی..
ای شبگرد کوچه های خلوت دل من.........
برایم فانوس بیاور ..........فانوسی از جنس نگاه های پر نورت.........
شب از نیمه گذشت و من در حسرت او در خیال خود به یادش می گریستم آن
لحظه های شاعرانه با صداقتی عاشقانه با شوقی دلپذیر در کنار هم در میان
نقاشی ها با رنگ های زیبا!!!! چه دلفریب بود آن لحظه ها.............
انگار که خورشید همرنگ ما بود!! و شب همراز ما!!
در اوج آسمان ها سیر می کردیم و بذر محبت را در گندمزار عاشقی می افشاندیم
تا شاید .............روزی به بار بنشیند
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو
تمام شب را با ماه می مانم و تو را فریاد می زنم
در عمق سکوت شب فریاد هایم گم می شود
ولی تو پیدا نمی شوی................. تو برایم مفهوم بودنی
.......مفهوم هر چی خوبی.....تو برایم شقایقی که دلت آیینه داغهاست..............
ای که هنوز گرمای دستانت را در دستانم لمس میکنم هر کجا هستی
" دوستت دارم مادر"
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدا یا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تن پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
برای سنگ صبورم.....برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو
وقتی رسیدی و به کلبه دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجید روزی تو را در خلوتم بپذیرم
بیگانه ای بودی هم قفس شده با من..................
برای خود عالمی داشتی دورتر از ستاره های دوردست در سرزمینی که به روح من
راهی نداشت.......
و ناگهان تو را در روح خود احساس کردم.........در هر کلامت صدای لغزیدن بهار
روی تن یخ زده ی دشت زمستانی من شنیده می شد............
تو بهارم شدی و بهار با بودن تو جان گرفت.......تابستان با بودن تو هست شد.............
پاییز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت و زمستان نجابت کوههای پر برفش را.........
"تو برایم فرشته عشق شدی و هستی تا ابد"