تبليغاتX
::. هزار و یک شب.::

 

  هزار و یک شب  

 
::. در مورد خودم .::

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
هر كه اين كار ندانست در انكار بماند


::. فهرست .::
::. لوگو وبلاگ .::
هزار و يک شب

::. موزيک وبلاگ .::
:.
::. آرشیو ماهانه .::
::. لینک دوستان .::

::. دلتنگی .::
 
همه ی نوشته هایم را برای عشقم می نویسم.....

"تقدیم به داداش خوبم "مرد قبیله" که در ساخت وبلاگ جدیدم کمک زیادی به من کرد"

وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ......وقتی پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر  

می شوی................

وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد.......

کسی هست که می شود به او پناه برد....کسی که شب دلتنگی ها را می توان با او قسمت کرد..

نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن............

تا چه وقت می خواهی در کوره راههایی که برای خودت ساخته ای قدم بر داری؟؟؟

تا چه وقت می خواهی یاسهایت را به ساقه گلهای گلدانهای اتاقت پیوند بزنی؟؟

می توان از تاریکی ها گذشت ......می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.....

   "یک نفر هست....یک نفر که تا خواب دوباره چشمانت با توست ...شب دلتنگیهایت را با او

                                       قسمت کن..........تنها با او....

نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. نمیدونم اسم این متنو چی بزارم .::
 
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

   هنگام سحر در کنار بنفشه های امید.....................

   در ترانه ی قناری های عاشق.........................

در چشمه زلال محبت .................. و در میان رقص شقایق ها تو را می بینم..............

  در انتهای سکوتی محض در خلوت خاموش پروانه ها ...............

 و در تک تک ستاره ها ای شکوه عشق تو را می بینم.......................

  آسمان خاطرات من و تو بکر و زلال است...........

   مثل مناجات پرستو با خدا..................مثل دوستی آفتاب گردانها با نگاه صبح...........

   وقتی از خاطرات ماندنی می گویم تا قیامت روی نوشته هایم باران مهربانی می بارد............

    " آسمان خاطرات تو بوی بهشت می دهد و لبریز از صداقت و سادگی است"........

 

نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. طبیعت .::
 
   برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

این منم تنها نشسته در جنگلی دور و نمناک در کنار آتشی پر دود و خیره به گنجشکی

با پرهای خیس از باران.........................

به جنگل آمده ام نمی دانم چرا........ شاید به همان خاطر که پرنده درخت را پیدا می کند

دلم می خواهد حس رخوت جنگل را با تمام سنگینی غم سالیان وجودم معاوضه کنم...

باورم شده که خدا جنگل را آفرید تا به روی برگ برگ سبز هر درختش آه پر سوز سینه

آدمهاست بنشیند.....

باورم شده که برگها از اندوه من و آدم ها ی دیگر است که زرد می شوند و پاییز تنها

زمانی ست که برگها از وسعت اندوه آدم ها رنگ می بازند.........

و من با برگهای سبز این درختان جنگلی چه کرده ام درهمه عمر....... و چه میکنم در بهار؟

این سبز ها در چشم من می نشیند تا نگاهم را دگر بار به زندگی تازه و خیس نگاه دارند...

بهار بهانه ای است برای من تا یخ های دلم را آب کنم و از زمستان فکر رها شوم......

        " این درخت با آن گنجشک خیس از باران و همه این جنگل سبز مرا به

                       همدلی و هم نفسی با طبیعت زیبا فرا می خواند"

نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. امید .::
 
    تقدیم به عشقم به تو و چشمان تو

            امروز صدای قدمهایت قلبم را به هیاهو واداشت

                         و تلنگر عشقت

                        ای نازنینم

                           کفش امیدم را می پوشم

                           و چون قلب پر شورم..............می جوشم

                            و در قاب چشمانت

                                  عشق را جستجو می کنم..........

                             تا سکوت تنهایی ات را بشکنم...........

نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. نامه ای به پدر .::
 
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

پدرم ......... تاج سرم............

سر سبزی جهان از آن تو..........تازگی و طراوت گلهای هزاران بهار از آن تو..................

صفای چشمه ساران و سربلندی کوهستان ها از آن تو که مهربانترین پدر جهان هستی....

پدر......تو ای که تمام وسعت گیتی را در قلب مهربانت خلاصه کرده ای .... تو ای که در حوادث

زندگی ..... بار فراز و نشیب ها به روی شانه هایت سنگینی می کند و تو چون کوهی استوار

زیر همه فشار زندگی راست قامت چون سرو ایستاده ای و پشت خم نمی کنی.............

پدر.........می دانم.........می دانم......... بد خلقی های گاه و بی گاهت ناشی از فشار زندگی

و تحمل ناملایمات آن است .... اما تو با این همه سختی ها ...بد خلقی ها بهترین پدر دنیایی...

بهترین کسی هستی که در صفحات دفتر خاطرات ذهنم جای گرفته ای و بیشترین فضای قلبم را

از آن خود ساخته ای و غیر را در آن راهی نیست...............

پدر وقتی در چشمان کم سوی تو می نگرم شور و شوق زندگی سرشارم می کند عشق به زندگی

در بند بند و جودم به کوشش در می آید به سرزمین همیشه بهار رویاها و خاطرات خوب گذشته پا

می گذارم .........به آن روزها که پا به پای من قدم به دنیای بازی های کودکانه و دوست داشتنی

می گذاشتی و با ابزار محبت های مهربانانه و پدرانه ایت که انگار لباسی دوخته بر قالب تو بود.....

غبار تنهایی را از پیش رویم دور می کردی و دستهای نوازشگرت بر تاب گیسوانم می نشست تا

غمها را نشناسم..................

پدرم......... وقتی هر شب هنگامی که ماه زیبا رو به آسمان  می نشست و ستارگان درخشان در

مقابلش صف می کشیدند و نوبت به باز گو کردن رویاهای شیرین تو در قالب دوست داشتنی ترین

داستان ها می رسید مرا همراهت به کهکشانهای رویاها می بردی تا من با آرامش خاطر دیدگانم را

بر هم بگذارم و به خواب بروم.......تا تو بتوانی لحظه ای به خواب فرو بروی...........

پدرم..........................

اکنون که از دیار رویاها ی کودکانه ام فاصله گرفته ام و به دنیای حقایق پا گذاشته ام هنوز هم از

اینکه در کنارم و تکیه گاهم هستی بر خود می بالم که در نبود مادر در سایه سار وجودت از گزند

گرمای حوادث در امانم....................

از اینکه همیشه تو را نگران خود می بینم شادی وجودم را لبریز می کند چون تو را پشتوانه ای محکم

و رخت آبروی خود می دانم...........دلگرم می شوم درجه اطمینانم بالا می رود و آنقدر که می توانم

با جرات بگویم :" چنین دلگرمی در وجود هر کسی نیست جز کسانی که چون من پدری بی نظیر

و صبور دارند"

پدر..............امشب در خلوتم با خدایم راز و نیاز می گفتم به زاری......... و از آن بخشنده ی

مهربان به صد تمنا خواستم تا شمع فروزان زندگی ات همیشه نورانی باشد و هیچ باد سهمگین

و توفان شدیدی نتواند شعله ی زندگی مان را بلرزاند.............

پدر ............تو دیروز تکیه گاهم بودی امروز من این وظیفه را بر عهده دارم که خاک پایت شوم

جان پناهت باشم تا گرد باد حوادث نتواند کوچکترین گزندی به  روح و جسم تو که عزیزتر از جانم

هستی برساند...................

"پدر دوست دارم که بگویم .................بگویم و اعتراف کنم که تو را دوست دارم و می دانم دوستم

داری و می دانم همسفر عاشقانه راه زندگی ات "مادر" مرا و تو را از آسمان نظاره گر است و چون

                                       جان شیرین دوستر می دارد."

نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. مادرم .::
 
برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

                             "اولین درد دل من با مادرم بعد از گذشت چهلمش"

مادر می خواهم با تو سخن بگویم با تو و چشمان تو....... می خواهم برایت از روزهای بی مادری

بگویم از روزهایی که خورشید از آسمان روز و ماه و ستارگان از آسمان شب هجرت کردند.....

از غربت بی مادری......که بی مادری بلای عظیم و دردی جانکاست...

"مادر" آرزو دارم صدایم را به کاتب تقدیر برسانم.... دلم می خواهد از بی رحمی تقدیر و بی پناهی ام

برایت بنویسم.....از آرزوهایی که بر دلم سنگینی می کند ... از قصه آشفتگی زندگی که بی تو دارم.

"مادر جان" کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده برای آغوش پر مهر و گرمت که بی ریاترین

آغوش هاست.... دلم تنگ شده برای چشمانت که پر فروغ ترین چشمان دنیاست و در آنها می توان

غوطه خورد و از بار غمها کاست و دستهایت که چون شاخه های گل یاس رازقی است....

"مادر" در تمام لحظات تنهایی ام بارها و بارها نامت را زمزمه کردم. و می کنم.............. اما

سکوت و سکوت ...............................و باز هم سکوت تنها پاسخ من است....

"مادر " تو می دانی چقدر سخت است هزاران حرف در دل داشتم اما گوش شنوا نیافتن.........

ای کاش می دانستی که حسرت یک لحظه مادر داشتن در قلبم مانده است و پس از تو تمام روزهای

خوش نیز به فراموشی سپرده شده است...... تو رفتی .... بی صدا و آرام با یک لبخند..............

مثل ابر ازآسمان اما هیچ کس غم پنهانی مرا حس نکرد .... هیچ کس از پشت خند ه های تلخ من

دیدگان بارانی ام را ندید.... هیچ کس ندانست یا نخواست بفهمد که در قلبم غمی به عظمت کوه

                                                  البرز نهفته است.....

گاه هنگامی که قطره های اشک از چشمانم سرازیر می شود .حس می کنم کنارم نشسته ای

و با دستهای پر مهرت مروارید اشک را از روی گونه های تبدارم جمع می کنی.حتی طنین صدایت را

می شنوم که می گویی:" گریه نکن رخترکم روزهای بهتری در راه است منتظر باش و غم به دلت

                            راه مده".............................................

"مادر" تنها آرزویم اینست که یکبار دیگر ببینمت و فریاد بزنم و بگویم "مادر دوستت دارم" چون تو

تنها معنای زندگی ام هستی بی تو زندگی هیچ معنایی ندارد............

مادر با تو سخن می گویم با تو و چشمان تو

مادر فراموش نمی کنم آن شب را که آخرین دیدارمان بود چشمانت مثل دو خورشید در یک آسمان

پر فروغ نگاهت چقدر دلسوزانه و آمیخته با مهر و محبت بود.............

عجب شبی بود آن شب.... هنوز مزه ی پرتقالی که برایم پوست گرفتی زیر دندانم هست......

هر غروب با کوله باری از خستگی غریبانه چشم به راهت هستم شاید بیایی و غم بی همزبانیم

را که بر شانه هایم سنگینی می کند را با تو تقسیم کنم..........

دور از تو بی تو جسم و روحی خسته دارم پاهایم رفیق راهم نیستند چشمهایم از دوریت بی سو

شده اند........از بس عبث انتظار را تجربه کرده ام خسته شده ام.... انتظار شنیدن طنین گامهایت

انتظار فرا رسیدن سحر گاهی که تو همراه با آن طلوع کنی.... مرا زنده نگه داشته است.....

"مادر" منتظرم یکبار دیگر تو را در چهار چوب قاب در خانه که از آن رفتی و دیگر باز نگشتی مشاهده

کنم........ ..................... انتظار کشیدن را تو به من یاد دادی"مادر".

مادر با تو سخن می گویم با تو و چشمان تو

دوست دارم سر بر پاهایت بگذارم و پاهای خسته ات را با اشک چشمانم شستشو دهم........

بی تو زیستن چه دشوار است.........و تو چه آسان و چه آرام و چه غریبانه پر کشیدی......

کاش هیچگاه آن روز شوم آفتابی در دفتر ایام عمرمان ثبت نمی شد.ای کاش تو بودی من نبودم....

اینگونه کمتر آزار می دیدم.....که چون تو بودی قدر و ارزش مادر داشتن را درک نمی کردم....

اکنون که نمی یابمت به ارزش و بهایت پی برده ام .......... افسوس در کتابها خوانده بودم:

              "مادر سلطان عشق و نا خدای کشتی بی بادبان زندگیست"

اما افسوس زمانی معنی آن را دانستم که نام تو از فرهنگ لغات زندگیم پاک شده بود.."

                                مادر با تو سخن می گویم با تو و چشمان تو؟؟؟

 

                                         "نوشته شده در بهار ۱۳۸۲"

 

نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. نجوای دل .::
 
 برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

گفته بودم تا تو هستی دنیا مال من است .گفته بودم تا تو هستی دلم به بدیها پشت میکند......

می دانم تو غریب تر از تمام شعرهای منی... تو زخمی تر از پرنده ای هستی که در اولین شعر

سروده شد...کاش می دانستم روی ذهن خاموش تو تکه ای از روشنی ماه را نقاشی کنم....

تو همانی که خوبی هایت یک قصیده ناتمام است که محدودیتی ندارد.............

بعضی روزها ساعتها تنهای تنها در اتاقم که شبیه شب است می نشینم و شعرهای خاکستر ام

را برای مردگان می خوانم.... آنقدر تلخم که هیچ شیرینی نمی تواند گره از ابروانم بگشاید.......

و روییدن هیچ شمعدانی ای نمی تواند تکلیف دلم را روشن کند............

نه بال کبوتری که پرواز را به یاد آورد......... نه نسیمی که بوی یار و دیار را به مشام رساند.....

هوا ساکن دیوارها سخت پنجره ها عبوس و دلگیرند.........

و بعضی روزها آنقدر بال بر کتفهایم دارم که می توانم یکسره و یکنفس آسمانها را پشت سر هم

بگذارم و تا آخرین کوچه بهشت بروم...........می توانم از فرشته های تو زیبا تر شوم........

و بی هیچ اظطرابی به تو سلام بگویم...... می توانم شعله های سرکش جهان بالا را با سر انگشتانم

خاموش کنم..........آنقدر سبک و شادم که می توانم دست روحم را بگیرم و به یک جغرافیای دیگر

ببرم و در یک جلگه سبز و دست نخورده در میان شبدرها و آهوها تو را نیایش کنم.........

بعضی روزها آنقدر از تو دور می شوم که همه چیز و همه کس را سیاه می بینم..... و از پیراهنم

آتش زبانه می کشد مثل سرب سنگین می شود...........

رقص بادکنکها مرا به وجد نمی آورد و صدای موجهای دریاچه های پر از قو مرا به زندگی امیدوار نمی کند.

            آنقدر تاریکم که هیچ خورشیدی به ملاقاتم نمی آید.......

و بعضی روزها آنقدر به تو نزدیکم که صدای نفسهای تو را می شنوم و از دیدن شاخه های نارنج

مست می شوم و احساس می کنم تو در ایوان خانه امان نشسته ای و به من لبخند می زنی

  "آنقدر عاشقم که درختان و آسمان و آویشنهای کوهی برایم شعر می گویند.... و دستهایم

            سپید و سبک با کبوتر ها به سوی تو پرواز می کند"

نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد 
::. .::
 
         برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

       ساحل بهانه ایست تا هراز گاهی بغض هایم را در خلوت آن در پناه صخره ها روی شن های

        نرم و در هیجان موج ها خالی کنم..............

      و بگویم دریا دوست داشتنی ست مانند محبتهای مادرم و سخاوتمند همانند پدرم......

                                         "دریا همچون من لیلا و شیدا است"

                          افسوس..........

              که نمی دانم در فراق چه کسی این همه ناله می کند؟؟ و سرش را به صخره ها می کوبد

                                                         و آه و زاری می کند.........

                                    دریا را دوست دارم.............

                           " زیرا هر گاه تو نیستی شانه اش تکیه گاه من است"

2 نوشته شده در  يکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 20:24  توسط شهرزاد |  50 نظر
مادر بهشتی
                برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

                                         " تقدیم به مادر تو که دلش داغ شقایق داشت"

             مادر!!!!!!

                      ایستاده ای............

                     بر قالیچه سبز بهشت

                     و در آبی زلال اشکهایت

                                 می شویی غبار زمان را

                           دستهایت ساقه های مهربانی ست

                                               که جهان را

                                                 گرم در بر می گیرد

                           من سبز می شوم

                             به گاه بارقه های نگاه شیرنت

                             لبخندت سپیده دمی ست

                                           که غروب نمی شناسد...........

                                                و بهار

                                 با تنفس تو آغاز می شود...........

                                 آه ..............ای همیشه شکیبایی

                                  مادر!!... مادر!!.... مادر!!!

2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 14:23  توسط شهرزاد |  18 نظر
عاشقانه
              برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

            شاید از بین همه ی کسانی که کتاب آسمانی را به سر گرفته اند و "بک یا الله"

           می گویند و تو را به نام جهارده ستاره آسمانیت قسم می دهند.................

                                         غریب ترینم و گناهکار......

           رحمانا........

           وقتی به تو می اندیشم........... پنجره چشمانم را که باز می کنم سیل مروارید

           است که جاریست........

           ای تنها قبله گاه هستی من.........

          تو را به شاخه ی شکسته ی یاس و به ماه غریبستان زمین و هفت آسمانت قسمت

            می دهم که صدای پای تو رو می شنوم... میدانم همین نزدیکی هایی.....

            مهربانا...........

                          آمده ام تا غم بی ستارگی ام را با تو به نجوا بنشینم........

                معبود من.........

                            بگذار شانه هایت را تکیه گاه غربت خاکستری ام کنم.....

                           بگذار از دستانت پلی بسازم برای رسیدن به آینده.....

                           بگذار چراغ روشن نگاهت را در امتداد لحظه هایم جاری کنم....

                  خدای من............

                         کمکم کن تا تجربه کنم عشق اهورایی را........

                        کمکم کن تا رندگی کنم شقایق را..........

                       کمکم کن تا نفس بکشم هوای تازه را........

                       کمکم کن تا در عرش ملکوتی تو به پرواز در آیم.....

           

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 20:35  توسط شهرزاد |  16 نظر
نجوای دل
                    برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

        گویی رقابتی است بین انسان و خاک..... زیرا هر که عزیز انسان می شود پسند خاک

        می آید و هر کس انسان دل در گرو اش می گذارد خاک به ودیعه اش می گیرد.........

       و این بار نیز در بن بست زندگی... های و هوی عقل را به سکوت وا میدارم و از چشمه

       احساس مشتی رویا بر میدارم و حقیقت تلخ گذشته ها را می شویم تا شاید چند صباحی

      خوش باشم.. کاش دستی به نیرومندی معجزه یاریم می کرد ...

                                     تا رویاهایم رنگ واقعیت به خود بگیرند........کاش

      در این سنگینی سکوت دوست دارم با مهتاب حرف بزنم و آسمان با من همراه شود...

      و فرشته ها دعاهایم را به آن سوی ملکوت تا هفتمین آسمان بالا ببرند...........

                                     باران دلتنگی ام را بشوید.............

                              ای توبه پذیر مهربان نیازم را اجابت کن..........

         ای که در تاریکی ظلمت شب صادقانه به ناله هایم گوش سپردی و دستان خالیم را لبریز

        از رحمت خود نمودی...........ای که مرا آموختی همیشه به یادت باشم و لحظه ای از

                          یادت غافل نشوم و گاه و بیگاه در خانه ات را بکوبم......................

                            " پناهم باش و چراغ روشنت را از من دریغ مدار"

          ******************************************************

          در عجبم که ماه امشب چگونه در آسمان نور افشانی می کند و ستارگان با چه رویی

          چشمک زنان می درخشند ..... وقتی که تک ستاره عالم هستی در بستر بیماریست

                           و از زخم زهر شمشیر نا اهلان از درد به خود می پیچد...........

                                           می خواهم نظاره گر مولایم باشم .........

                         مولای من بگذار من هم کمی شریک غمهایت شوم....... بگذار من هم

                                          بفهمم بعد زهرایت چه کشیدی.....

           مولای من آمده ام تا ببینم اشک چشمان یتیمان کوفه را....آمده ام تا بنگرم ظرفهای

          پر از شیر را............. هنوز زنگ صدایت را می شنوم که فرمودی: حسنم از این شیرها

         به ابن مجلم مرادی بدهید......... در مقابل بزرگی تو چه بگویم مولای من.........

          آمده ام تا با زینب تو همنوا شوم..... و در تنهایی حسن و حسین تو ناله سر دهم...

          مولای من.............. بگذار نظاره گر درد و رنج سالهای سکوت تو باشم......

         بگذار من هم بشنوم که در آن چاه چه می گفتی تا نامحرمان صدایت را نشوند......

        مولای من .........نمیدانم خورشید فردا چگونه طلوع خواهد کرد ...وقتی که اول مرد عالم

          دیگر در این دنیا نیست........  حال و روز ملائیکه دیدنی ست امشب.....

     مولای من.....بگذار نظاره گر غربت شبهای کوچه های کوفه باشم.....

         میدانم امشب فرشته های آسمان فرشی از یاس و اقاقی برای پذیرایی از قدوم مبارکت

                   پهن خواهند کرد.................

                  ای بزرگ مرد نیمه شبهای کوفه......... از امشب ماه دیگر به نخلستان نخواهد آمد و

                   نخلهای تو دیگر خرما نخواهند داد. ...........   

               نمی دانم سپیده صبح سحر چگونه خواهد دمید وقتی اولین مولای آسمانی دیگر

                      سحر اذان نخواهد گفت و صوت قرآنش شنیده نخواهد شد.........

                    ای ماه امشب را از آسمان برو ......... و ای ستارگان امشب را برای مولایم

                    عزاداری کنید............. ای آفتاب با تو هستم آفتاب!!!! فردا نتاب... چرا که

                                روشنی رخساره تو از نور مولایم علی است..........

                      می دانم ماه و آفتاب دیگر روشنی همیشگی را نخواهند داشت چرا که

                      تو نیستی که به آسمان خیره شوی و درد دل با آسمانیان کنی!!!!!!!!!

                    چشمان آبی آسمان ابری ست  ........... در سوگ اولین آفتاب عالم تاب.......

                                         مولای من بگذار نظاره گر  باشم..................

                                "بگذار نظاره گر مظلومیت اولین مظلوم عالم باشم......."

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 13:12  توسط شهرزاد |  34 نظر
با من بمان
                   برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

 با من بمان ای روشنی بخش شبهای تارم..........

بامن بمان ای هستی بخش زندگیم.........

با من بمان و مروارید اشک را از گونه های تبدارم پاک کن........

با من بمان تا تمام قصه های عشقم را در شبهای دراز یلدا با تو بگویم.......

با من بمان تا به تو نشان دهم چقدر نیازمند تو هستم......

با من بمان تا به تو بگویم در نبودت چه اشکها که نریخته ام.........

با من بمان تا عاشقانه احساسم و عشق پاکم را به تو نشان دهم.....

با من بمان تا هستی برایمان سرود جاودانه بودن سر دهد...

با من بمان تا من شریک دلتنگیها و غربت چشمهایت شوم.....

با من بمان تا عشقم را با نگاه در آسمان چشمان تو بکارم و به تو هدیه دهم.......

با من بمان تا ستاره........... تا امید.............. تا ماه ...........

با من بمان تا هر دو بروی بال خیال پرواز به روی ابرها  برویم ..........

با من بمان تا سبد سبد گلهای سرخ و یاس و رازقی را به دستان تو نثار کنم...

با من بمان تا نشان دهیم عشق ناب و خالص را با فاصله کاری نیست..........

                              " با من بمان من با تو می مانم تا ابدیت"

 

2 نوشته شده در  جمعه بيست و نهم مهر 1384ساعت 23:46  توسط شهرزاد |  40 نظر
ماه
             برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

                      به این دلخوش نمی شوم

                               که ماه هرشب

                           تا کنار پنجره ام پایین بیاید

                                    می خواهم دوشادوش ماه 

                                        پرواز کنم

                      هرشب تا سرزمین عاشق ترین دلها بروم

                                          و بفهمم

                            که تنهایی اصلا خوب نیست

                               چرا که ماه نمی خواهد تنها بماند

                                          و خورشید هم

                                     مگر پاکتر از ماه چیزی هست؟؟؟

                                     و تنها تر از من و تو..............

                          اگر اهل سفری پنجره ات را باز بگذار

                                       ماه امشب هم می آید.......

                           

2 نوشته شده در  پنجشنبه بيست و هشتم مهر 1384ساعت 14:10  توسط شهرزاد |  28 نظر
پدر
 برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

  در شب میلاد دومین فرزند آسمانی یاس می خواهم برای "پدرم" پدری که همنام آن آسمانیست

برای پدری که چون کوه استوار است می خواهم برای پدرم بنویسم..........

    پدری که در این دو سالی که با یاد و خاطره مادر زندگی می کنم برایم هم پدر بوده هم مادر

    پدری که هر بار به چهره اش می نگرم گرد و غبار سالمندی را زودتر از موعد می بینم.........

   پدری که در این مدت از غم دوری تنها عشق زندگیش شکسته تر از همیشه به نظر می آید......

                    پدرم ..........ای سایبان خستگی هایم ........ پدر ای مرهم دلتنگیم

               در دشت زندگی اگر من شاخه برگی لرزان و پریشانم این درخت استوار تکیه گاه من

               است..... اگر در دریای زندگی موجی سرگردانم او ساحل آرامش من است.....

               اگر در آسمان زندگی پرنده ای بال و پر شکسته ام او آشیانه امید من است........

                                             پدر شوق پرواز من است.....

2 نوشته شده در  سه شنبه بيست و ششم مهر 1384ساعت 22:17  توسط شهرزاد |  27 نظر
پنجره تنها
               برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

          پرده را کنار می زنم و از پشت پنجره ی غبار گرفته نگاهم به کوچه است......

            نگاهم به رهگذر خسته ای است که از درون گل و لای کوچه می گذرد.......

            درخت پیر برگهایش را به نشانه خداحافظی و بدرقه سایه ای تنها تکان می دهد...

           و دست نوازشش را بر سر کوچه می کشد .... ابری تنها تر از کوچه اشکهایش را

           بر سر درختان می ریزد.... تن خسته سنگفرشهای کوچه کمی جان می گیرند...

          و گنجشک ها از ته دل می خندند .....

                                         اما هنوز غبار بر چشمان پنجره باقی است

                                            پنجره چشمهایش را می گشاید

                                      اما هنوز کوچه تنهاست و درخت پیر تنها تر از همه 

                                                         و پنجره تنها تر از درخت           

 

2 نوشته شده در  شنبه بيست و سوم مهر 1384ساعت 21:29  توسط شهرزاد |  39 نظر
انتظار
   برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

       میخواهم با گل نرگس سخن بگویم ..... با یاس زهرا....... با او که هرجمعه سر راهش

      می نشینم

نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت   توسط شهرزاد