برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو
گویی رقابتی است بین انسان و خاک..... زیرا هر که عزیز انسان می شود پسند خاک
می آید و هر کس انسان دل در گرو اش می گذارد خاک به ودیعه اش می گیرد.........
و این بار نیز در بن بست زندگی... های و هوی عقل را به سکوت وا میدارم و از چشمه
احساس مشتی رویا بر میدارم و حقیقت تلخ گذشته ها را می شویم تا شاید چند صباحی
خوش باشم.. کاش دستی به نیرومندی معجزه یاریم می کرد ...
تا رویاهایم رنگ واقعیت به خود بگیرند........کاش
در این سنگینی سکوت دوست دارم با مهتاب حرف بزنم و آسمان با من همراه شود...
و فرشته ها دعاهایم را به آن سوی ملکوت تا هفتمین آسمان بالا ببرند...........
باران دلتنگی ام را بشوید.............
ای توبه پذیر مهربان نیازم را اجابت کن..........
ای که در تاریکی ظلمت شب صادقانه به ناله هایم گوش سپردی و دستان خالیم را لبریز
از رحمت خود نمودی...........ای که مرا آموختی همیشه به یادت باشم و لحظه ای از
یادت غافل نشوم و گاه و بیگاه در خانه ات را بکوبم......................
" پناهم باش و چراغ روشنت را از من دریغ مدار"

******************************************************
در عجبم که ماه امشب چگونه در آسمان نور افشانی می کند و ستارگان با چه رویی
چشمک زنان می درخشند ..... وقتی که تک ستاره عالم هستی در بستر بیماریست
و از زخم زهر شمشیر نا اهلان از درد به خود می پیچد...........
می خواهم نظاره گر مولایم باشم .........
مولای من بگذار من هم کمی شریک غمهایت شوم....... بگذار من هم
بفهمم بعد زهرایت چه کشیدی..... 
مولای من آمده ام تا ببینم اشک چشمان یتیمان کوفه را....آمده ام تا بنگرم ظرفهای
پر از شیر را............. هنوز زنگ صدایت را می شنوم که فرمودی: حسنم از این شیرها
به ابن مجلم مرادی بدهید......... در مقابل بزرگی تو چه بگویم مولای من.........
آمده ام تا با زینب تو همنوا شوم..... و در تنهایی حسن و حسین تو ناله سر دهم...
مولای من.............. بگذار نظاره گر درد و رنج سالهای سکوت تو باشم......
بگذار من هم بشنوم که در آن چاه چه می گفتی تا نامحرمان صدایت را نشوند......
مولای من .........نمیدانم خورشید فردا چگونه طلوع خواهد کرد ...وقتی که اول مرد عالم
دیگر در این دنیا نیست........ حال و روز ملائیکه دیدنی ست امشب.....
مولای من.....بگذار نظاره گر غربت شبهای کوچه های کوفه باشم.....
میدانم امشب فرشته های آسمان فرشی از یاس و اقاقی برای پذیرایی از قدوم مبارکت
پهن خواهند کرد.................
ای بزرگ مرد نیمه شبهای کوفه......... از امشب ماه دیگر به نخلستان نخواهد آمد و
نخلهای تو دیگر خرما نخواهند داد. ...........
نمی دانم سپیده صبح سحر چگونه خواهد دمید وقتی اولین مولای آسمانی دیگر
سحر اذان نخواهد گفت و صوت قرآنش شنیده نخواهد شد......... 
ای ماه امشب را از آسمان برو ......... و ای ستارگان امشب را برای مولایم
عزاداری کنید............. ای آفتاب با تو هستم آفتاب!!!! فردا نتاب... چرا که
روشنی رخساره تو از نور مولایم علی است..........
می دانم ماه و آفتاب دیگر روشنی همیشگی را نخواهند داشت چرا که
تو نیستی که به آسمان خیره شوی و درد دل با آسمانیان کنی!!!!!!!!!
چشمان آبی آسمان ابری ست ........... در سوگ اولین آفتاب عالم تاب.......
مولای من بگذار نظاره گر باشم..................
"بگذار نظاره گر مظلومیت اولین مظلوم عالم باشم......."
